آخرین سیگار....

قداست اشکهایت را حفظ کن....













عاشقِ ِ دریا بود ،
مرغ ِ دریایی نام گرفت !

کِی ،
مرا به نامِ تو می خوانند . . .

نوشته شده در چهارشنبه 3 اردیبهشت 1393 ساعت 05:17 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

گاهی باید بی رحم بود …
نه با دوست …
نه با دشمن …
بلکه با خودت …
و چه ” بزرگت میکند ” آن سیلی که خودت میزنی به صورتت …


نوشته شده در دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 ساعت 08:24 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |


ﺍﮔﻪ ﯾﻪ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﮐﺎﻣﻞ ﻭ ﺑﯽ ﻧﻘﺺ ﺑﺎﺷﻪ،
ﻧﻔﺮ ﺳﻮﻡ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤﯿﺪﻩ ﻭﺍﺭﺩﺵ ﺑﺸﻪ …
ﺗﺎ ﮐﺴﯽ ﻧﺦ ﻧﺪﻩ ﮐﺴﯽ ﺳﺮ ﻧﺨﻮ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﻩ …


نوشته شده در دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 ساعت 08:19 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

خنکای یک عصر بهاری …
کنار شاه بوته یاسی وحشی …
میزی که کاسه ای پُر از پولکی زعفرانی دارد
و دو فنجان چای داغ را خیال خواهم کرد …
لطفا به خیالم بیا !

نوشته شده در دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 ساعت 08:10 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

کوچه های کودکی ام راقدم میزنم
اما
به جای دست مادرم سیگار به دست دارم
 و جای شوق کودکانه گذشته را اندوه امروز فرا گرفته .

دیگر پاهایم نای رفتن ندارند

نوشته شده در جمعه 29 فروردین 1393 ساعت 06:09 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

سیگار که نمیکشم هوس و بوی سیگار در سرم غوغا میکند . . .
سیگار که میکشم بوی تو در سرم میپیچد . . .
آخر همه جا به تو می رسم !
با اینکه میدانم دیگر هیچ گاه به تو نمیرسم . . .

نوشته شده در جمعه 29 فروردین 1393 ساعت 06:02 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

ﺳﯿﺎﻫﯽ ﻟﺒﺎﻧﻢ
ﺍﺯ ﺩﻭﺩ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻧﯿﺴﺖ
ﺳﯿﺎﻫﭙﻮﺵ ﻫﺰﺍﺭ ﺣﺮﻑ ﻧﺎﮔﻔﺘﻪ ﺍﺳﺖ !!


نوشته شده در جمعه 29 فروردین 1393 ساعت 05:14 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

در تلاطم اغوشت
احمقانه است شناگر ماهری بودن
در تو
تنها باید
غرق شد

نوشته شده در شنبه 23 فروردین 1393 ساعت 12:05 ق.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

خدای من خداییست که اگر سرش فریاد کشیدم
به جای اینکه با مشت به دهانم بزند
با انگشتان مهربانش نوازشم می کند و می گوید
میدانم جز من کسی نداری !!!

نوشته شده در جمعه 22 فروردین 1393 ساعت 11:59 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

مبادا گرفته باشی

که یک شهر را

به نماز آیات وا میدارم

نوشته شده در جمعه 22 فروردین 1393 ساعت 07:19 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

مستی از سرم پریده است
غوغای چشمان مشکی ات کجاست ؟

12345

نوشته شده در جمعه 22 فروردین 1393 ساعت 07:04 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

مبهم که می شوم
قرآن دلم به درستی آیاتش شک می کند
محبوبا .....
تو کجایی که باز هم تلاوتم کنی ؟

نوشته شده در جمعه 22 فروردین 1393 ساعت 07:02 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

کارِ من ، از این یکی بود یکی نبود ها گذشته
کاش میدیدی چگونه...
در اوج قصه نبودنت
گم شده ام

نوشته شده در جمعه 22 فروردین 1393 ساعت 06:57 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

حضورت در کنار من معجزه نبود

نبودنت هم فاجعه نیست

فردا روزِ دیگری برای من خواهد بود

بیشتر از این برایت اشک نخواهم ریخت ...

نوشته شده در جمعه 22 فروردین 1393 ساعت 06:55 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

جمعه ی یک رنگی ام را با تو قسمت می کنم
سهم من دلتنگی است از این همه نا باوری

نوشته شده در جمعه 22 فروردین 1393 ساعت 06:12 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

هرگز از بی کسی خویش مرنج
هرگز از دوری این راه مگو
و از این فاصله ها که میان من و توست
و هر آنگه که دلت تنگ من است
بهترین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار
تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد
و بداند که دل من با دل توست

نوشته شده در جمعه 22 فروردین 1393 ساعت 06:11 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

داستان غم انگیزیست

دستی که داس را برداشت

همان دستی ست

که یک روز

در خواب های مزرعه

گندم کاشت ..



نوشته شده در جمعه 22 فروردین 1393 ساعت 06:10 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

راه دوری برای رفتن ندارم جای نزدیکی برای ماندن
و بلاتکلیفیِ پاهایم راه به هرجا می‌برد،
تنهایی‌ام چمدانم را برمی‌دارد و دنبالم می‌آید
همین‌ است، که کفش کشف پیشِ‌ پاافتاده‌ای می‌شود
گوش سنگینی که ازاین حرف‌ها پر است
و قطاری که دور می‌شود
شاید
شاید به سرزمینِ دیگری برسد

نوشته شده در جمعه 22 فروردین 1393 ساعت 06:09 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

غمباد گرفته ام اینجا
مگر وسعت دلتنگی تو چقدر است
که قلب هم با این بزرگی
تاب به دوش کشیدنش را ندارد

نوشته شده در جمعه 22 فروردین 1393 ساعت 06:07 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم
تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم .

نوشته شده در جمعه 22 فروردین 1393 ساعت 06:05 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

امشب ...

پـــــــــــــــــرم از خاطره ها !!!
و
خالـــــــــــــی از عمق عجیب فاصله ها !!!
دریاب مرا...

نوشته شده در جمعه 22 فروردین 1393 ساعت 06:03 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

پیرزنی شوم
آلزایمر بگیرم
زنگ بزنم
انگار
پسرم هستی
بگویم
چقدر
دلم
برایت تنگ است ...

نوشته شده در جمعه 22 فروردین 1393 ساعت 05:59 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

دلتنگی همیشه از ندیدن نیست
لحظه های بیخبری پر از دلتنگیست

نوشته شده در جمعه 22 فروردین 1393 ساعت 05:55 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

قدر زمان حال را بدانید که گذشته [هرگز] برنمی گردد و آینده شاید نیاید ...

گالیله

نوشته شده در جمعه 22 فروردین 1393 ساعت 05:48 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

گاهی دور از چشم ابرها هم میتوان عاشق شد ، میتوان بغض کرد ، میتوان بارید
گاهی دور از چشم مدادرنگی ها هم میتوان نقاش شد ، میتوان آسمان داشت ، میتوان آبی شد
اما گاهی دور از چشم گذشته نمیتوان امروز را پشت هیچ فردایی پنهان کرد …

نوشته شده در سه شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 08:00 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

قبرستان پر است از جوان هایی که می خواستند در پیری توبه کنند …..

نوشته شده در سه شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 07:58 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

برای شنیدن صدایی که دوستش می داری ، همین لحظه هم بسیار دیر است
افسوس خواهی خورد زمانی که از آن سوی سیم ها کسی بی احساس می گوید :
برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد …

نوشته شده در سه شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 07:51 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |

من بدهکار توام ای مادر
همه جانی که به من بخشیدی
لحظاتی که برای امن من جنگیدی
و بدهکار توام عمرت را
روزهایی که ز من رنجیدی
اشک ها دزدیدی و به من خندیدی
من بدهکار توام ای مادر …
.

نوشته شده در سه شنبه 19 فروردین 1393 ساعت 07:45 ب.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |


آه ، آدم دلش كه پر باشد ، دوست دارد به كوچه ها بزند
برود از خودش فرار كند ، به همه چیز پشت پا بزند

دوست دارد به مرگ فكر كند ، زندگی را حجاب میداند
دوست دارد كه بی حجاب شود ، حرف را با خود خدا بزند

توی مغزت مدام میشنوی ، منطقی فكر كن ضعیف نباش
مرد باید به درد تكیه كند ، بیخودی خوب نیست جا بزند

دل به دریا زدی و طوفان شد،به غرور نهنگ ها برخورد
موج منفی گرفت دریا را ، كه سرش را به صخره ها بزند

فكر كن سفره ماهی پیری ، كه تنش خسته از پذیرایی است
با چه انگیزه از ته دریـــــــا ، مرد صیاد را صــــــدا بزند

فكر كن بچه لاك پشتی كه روی ریلی به پشت افتاده
وقطاری به سمت او راهی است...خنده دار است دست و پا بزند

زندگی رو به قبله خوابیده ، مرگ همبستر قدیمی اوست
زندگی تشنه ی همآغوشی است ، یك نفر مرگ را صدا بزند

هر چه گشتند هیچ چیز نبود ، هرچه گشتیم هیچ چیزی نیست
آدمیزاد نا امید شده ، تا به كی پنجه در هوا بزند

آسمان بر سرم سوار شده ، دل من آلت قمار شده
زندگی مثل زهرمار شده ، یك نفر چارپایه را بزند . . .


سعید حیدری


نوشته شده در جمعه 15 فروردین 1393 ساعت 07:07 ق.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |


خـاطـرات

همان سرباز مـفقود الاثـری اسـت

که تا مردن اش را باور مـی کنـی

زنگ در را می فشارد . . !



نوشته شده در جمعه 15 فروردین 1393 ساعت 07:02 ق.ظ توسط ساز شکسته . به من بگو.... | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت